در حدیثی از پیامبر اكرم صلىاللهعلیهوآله نیز آمده است:
«لَو أنَّ الدُّنیا كانَت تَعدِلُ عِندَ اللهِ عز و جل جَناحَ بَعُوضَةٍ، ما سَقَى الكافِرَ، وَ الفاجِرَ مِنها شَربَةً مِن ماءٍ (3)؛ اگر نبود این كه دنیا در نزد خدا برابر با بال پشهاى هم نیست، هرگز در آن، یك جرعه آب نیز به كافر و فاجر نمىنوشاند!
خداى متعال در میهمانسراى رمضان، جانها و روحهاى دوستانش را به ضیافت فرا خوانده است، نه بدنها و وجود مادّى آنان را، و این، ضیافتى است كه جز او، كسى ارزش آن را نمىداند. از این رو خداى سبحان فرموده است:
«الصَّومُ لى وَ أنَا أجزى بِهِ ؛ روزه، از آنِ من است و من خود، پاداش آن را مىدهم .
از سوى دیگر، شرایط و آداب این میهمانى، باید هماهنگ با ضیافت جان باشد و طعام و نوشیدنى آن، هماهنگ با ضیافت روح و هدف از آن نیز پدید آوردن تحوّل روحى و تجدید حیات معنوى انسان و تقویت بنیه روانى او .
در این زمینه، عالم ربّانى مرحوم شیخ رضا (فرزند فقیه و فیلسوف و عارف بزرگوار، شیخ محمّدحسین اصفهانى) در الرسالة المجدیّة در شرح این سخن پیامبر اكرم (صلىاللهعلیهوآله) كه: «در این ماه، به میهمانى الهى دعوت گشتهاید و از اهل كرامت الهى قرار داده شدهاید»، چه زیبا نوشته است كه:
بدان! این میهمانى، پذیرایى از جسم نیست و بدن تو به این میهمانى دعوت نشده است؛ چرا كه تو در ماه رمضان، در همان خانهاى ساكن هستى كه در ماه شعبان ساكن بودى و غذاى تو، همان نان و آبگوشتى است كه در ماههاى دیگر سال مىخوردى، [با این تفاوت كه] در روزهاى این ماه، از خوردن آن منع شدهاى؛ بلكه روح توست كه میهمان این ضیافت است و به منزل و غذایى دیگر دعوت شده است كه روحانى و هماهنگ با روح است .
دعوت به ماه رمضان، دعوت به بهشت است و غذاهاى این میهمانى نیز از نوع غذاهاى بهشتى است. هر دو، میهمان خانه خدایند؛ لیكن نام میهمانسرا در این جا «ماه رمضان» است و نامش در آنجا «غرفههاى بهشتى». اینجا غیب است و آنجا مشهود و عیان؛ اینجا تسبیح و تهلیل است و آنجا چشمه سلسبیل؛ اینجا نعمتهاى پوشیده و اندوخته هستند و آنجا «میوهاى از آنچه برمىگزینند * و گوشت بریان پرندهاى كه میل دارند»(4)
پس نعمتها در هر جهان با پوشش همان جهان، آشكار مىشوند و گاهى هم هست كه نعمتها در همین دنیا براى پیامبران و معصومان، به شكل آن جهانى، آشكار مىشوند. آنچه در روایات بسیارى آمده كه: پیامبر خدا براى فاطمه زهرا (علیهاالسلام) یا امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) میوهاى از میوههاى بهشت یا جامهاى از جامههاى بهشت آورد، گواه این مطلب است . بلكه بالاتر از این، گاهى این امور براى شیعیان خاص نیز فراهم مىآید، البتّه به تناسب وسعت وجود و مرتبهاى از كمال كه به آن رسیدهاند. بارها و بارها از نزدیكترین خویشانِ سببى و نسبى خود به نظر مىرسد كه مقصود وى، پدر بزرگوارش شیخ محمّدحسین اصفهانى (كُمپانى) باشد. شنیدهام كه مىگفت:
«در یكى از روزهاى ماه رمضان، مشغول خواندن زیارت "امین الله" در مرقد امیرمؤمنان در نجف بودم . چون به این عبارتِ زیارت رسیدم كه: «مائدههاى رحمت براى آنانى كه از خوان نعمتت روزى مىطلبند، آماده است و سرچشمههاى سیرابى براى تشنگان، پُر آب است»، در همان حال كه در معناى آن تأمّل و اندیشه مىكردم، ناگهان سفرهاى برایم آشكار شد كه طعامها و نوشیدنىهاى گوناگون بر آن چیده شده بود، آن چنان كه تا آن زمان، تصوّرش را هم نكرده بودم. من مشغول خوردن از غذاى آن بودم و در همان حال به یك مسئله فقهى نیز مىاندیشیدم . حالتى شگفت و دهشتزا بود! در واقع، حقیقت غذا [ى روح]، همین است كه روزه را باطل نمىكند ... .»
شراب طهور در زندگى دنیا، محبّت خداست و بهترین زمانی كه براى فراهم ساختن آن مغتنم است، همین ضیافتى است كه ساقىاش، همان میزبانش است .
هرگز مپندار كه تعبیرات این بنده، خیالات و اوهام شاعران یا شطحیّات صوفیان افراطى است . هرگز مباد كه از زبان قرآن و حدیث، فراتر روم یا در اعتقاداتم از آنچه خداوند و پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) گفته و به آن فرمان دادهاند، پیشتر روم؛ بلكه مقصود، سخنِ همان خدایى است كه در سوره «هل أتى» مىفرماید: «خداوند به آنان شراب طهور مىنوشاند.» (5)
پینوشتها:
1- بوستان سعدی، ص 3 .
2- الزخرف ، آیه 33 ـ 35 .
3- الأمالى، طوسى، 531 / 1162، مكارم الأخلاق: 2/368/2661، تنبیه الخواطر: 2/56، تحف العقول:40، الأمالى، صدوق: 305/348، التمحیص: 49/79؛ سنن الترمذى: 4/560/2320، المستدرك على الصحیحین: 4/342/7848، كنز العمّال: 3/195/6132 .
4- واقعه، آیه20 و 21 .
5- اشاره است به حدیث امام صادق (علیهالسلام) در مورد آیه مذكور، كه فرمود: «آنان را از هر چیزى جز خدا پاك مىسازد؛ چرا كه هر كس به چیزى از موجودات، آلوده گردد، پاك نیست، مگر به خداى متعال.» مجمع البیان:10/623. جامع الدرر (نوشته عالم ربانى و استاد اخلاق حجة الاسلام والمسلمین حاج سیدحسین فاطمى رضوان الله تعالى علیه) : 335 ـ 337 به نقل از رساله مجدیّه.
منبع:كتاب ماه خدا، محمدی ری شهری، ج 1.
"هُوَ شَهرٌ دُعیتُم فیهِ إلى ضِیافَةِ اللهِ، وَ جُعِلتُم فیهِ مِن أهلِ كَرامَةِ اللهِ؛ ماهى است كه در آن به میهمانى خدا دعوت گشتهاید و از اهل كرامت خدا قرار داده شدهاید.
در حقیقت، این ویژگى، سرچشمه همه ویژگىها و بركات این ماه مبارك است. به عبارت دیگر، مىتوان گفت كه میهمانى الهى در این مقطع زمانى، و غذاهاى معنوى ویژهاى كه خداوند براى پذیرایى از میهمانانش در چنین ضیافتى فراهم ساخته است، ریشه تحوّلات ژرف معنوىاى است كه در این ماه با فضیلت، بر زندگى انسان سایه مىافكنند، و سفرهاى است گسترده براى همگان كه هر كس، مىتواند از بركات بىشمار آن برخوردار شود.
معناى میهمانى خدا
نخستین سؤالى كه در اینجا مطرح میشود، معناى میهمانى خداى سبحان در این ماه و میزبانى او از دوستانش است. مگر همه مردم در همه اوقات، میهمانان خدا نیستند كه بر سر سفره الهى فرود آمدهاند؟
به علاوه، پایه میهمانى، همان خوردنى و آشامیدنىاى است كه میزبان براى میهمان فراهم مىكند . پس، این چه ضیافتى است كه پرهیز از خوردن و آشامیدن، نخستین شرط آن است؟
پاسخ این سؤال، از تحلیل واقعبینانه حقیقت انسان و شناخت بنیادهاى وجودى او به دست مىآید . انسان از نگاه اسلام، تركیبى از جسم و جان است. همانگونه كه جسم انسان براى تداوم وجود خویش نیازمند غذاهاى مادّى است، هویّت و حقیقت انسانىِ او نیز نیازمند غذاهاى معنوى از سنخ خود است.روشن است كه خداوند سبحان، میهمانى رمضان را براى پذیرایى از جسم و وجود مادّىِ دوستانش فراهم نساخته است؛ چرا كه بدنهاى آنان، مثل همگان، در ضیافت همیشگى خدایند، و به تعبیر سعدى شیرازى:
ادیم زمین، سفره عام اوست
چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست(1)
این در حالى است كه اغلب دشمنان خدا از این سفره گسترده، بیش از دیگران بهره مىبرند. نتیجه، این كه: ارزش پذیرایى از جسم و تأمین خواستههاى مادّى، هرگز به پاى تأمین نیازهاى معنوى نمىرسد، به خصوص كه قرآن كریم تصریح مىكند: اگر بیم آن نبود كه همه مردم به كفر بگروند، كافر به بالاترین امكانات مادّى، نایل مىشد:
«وَ لَوْ لاَ أَن یَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَن یَكْفُرُ بِالرَّحْمَـنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفًا مِّن فِضَّةٍ وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ * وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوَابًا وَ سُرُرًا عَلَیْهَا یَتَّكِـئونَ * وَ زُخْرُفًا وَ إِن كُلُّ ذَ لِكَ لَمَّا مَتَـعُ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ الْأَخِرَةُ عِندَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِینَ»(2)؛ اگر بیم آن نبود كه مردم (در، گمراهى) امّتِ واحد شوند، براى خانههاى كسانى كه به خداوندْ كافر مىشوند، سقفهایى از نقره و نردبانهایى قرار مىدادیم كه از آن بالا بروند* و براى خانههایشان درها و تختهایى كه بر آن تكیه زنند، قرار مىدادیم * و [نیز] انواع زیورها را . همانا همه اینها كالاى زندگى دنیایى است و سراى آخرت نزد پروردگارت براى تقواپیشگان است.
ادامه دارد......
جانباز متعهد و انقلابی، "اکبر گائینی" ساکن شهر مقدس قم، به دلیل بی توجهی و عدم رسیدگی موثر مسئولین بنیاد جانبازان این شهر، به ستوه آمده و اقدام به خودسوزی کرد.
بنابر این گزارش مهدی گائینی برادر بزرگتر وی در گفت و گو با خبرنگار ما ضمن اعلام خبر فوق گفت: وی طی سالهای پس از جنگ با اعتقاد به اینکه حضورش در جبهه ها معامله با خدا بوده، هیچ گاه پیگیر مسائل جانبازی خود نبوده و با وجود موج گرفتگی شدید و سوختگی قسمتهایی از بدنش، تا زمانی که توانایی کار کردن داشته اقدام به گرفتن درصد جانبازی خود نکرده بود.
وی افزود: برادرم از چندی پیش و به دلیل از کار افتادگی و فشار ناشی از بیکاری و مشکلات اقتصادی، پیگیر گرفتن درصد جانبازی خود شده بود که به دلیل ضعفهای قانونی و نیز بی توجهی مسئولین مربوطه، کار وی انجام نشده و با وجود کامل بودن پرونده پزشکی او، مسئولین بنیاد از حل مشکل او سر باز زده اند.
وی همچنین افزود: او پس از این همه رفت و آمدها و با توجه به ضعف شدید عصبی ـ ناشی از موج گرفتگی در زمان جنگ ـ نهایتا امروز در مقابل چشمان مسئولین بنیاد جانبازان قم و در جوار کریمه اهل بیت(س) اقدام به خودسوزی کرد.
بنابر این گزارش وی که صاحب زن و دو فرزند است، هم اکنون بر اثر شدت جراحات وارده در بخش مراقبتهای ویژه ـ CCU ـ بیمارستان نکویی قم بستری است.
وی در پایان خطاب به مسئولین گفت: چرا این اتفاق باید بیفتد، اینها که شما به واسطه وجود نازنين شان در رأس حكومت نشسته ايد باید به كجا پناه برند؟ اگر باور داريد به فريادشان برسيد.
از دیگر دلایل این قدرت جسمی، افزودن بر فرآیند ارثی، این بوده که او از کودکی با ورزش و چالاکی انس داشت. ورزش و کار در مزرعه و آموزشهای نظامی دست به دست هم داد و از عباس (علیهالسلام)، جوانی نیرومند و شجاع ساخت.
نقل شده است روزی امیرمؤمنان حضرت علی(علیهالسلام) در مسجد نشسته بود و مردم را پند میداد. مردی اعرابی وارد مسجد شد. سلام کرد و صندوقی را که همراه داشت، بر زمین گذاشت و به حضرت گفت: «ای پیشوای من! پیشکشی برای شما آوردهام.» آنگاه صندوقچه را گشود و شمشیری آب دیده و منحصر به فرد را از آن بیرون آورد و به حضرت تقدیم کرد.
در همین هنگام، حضرت عباس (علیهالسلام) که نوجوانی رشید بود، وارد شد و پس از سلام، با ادب در گوشهای ایستاد. نگاهش در برق شمشیر گره خورد. حضرت علی(علیهالسلام) متوجه علاقه و شگفتزدگی عباس شد و از او پرسید: «پسرم دوست داری این شمشیر برای تو باشد؟» عباس، با شادی پاسخ داد: «آری، پدر!» حضرت، برخاست و با دست خود، شمشیر را بر بلندای قامت استوار او حمایل کرد. سپس به برازندگی شمشیر بر اندام رشید و تناور فرزندش نگریست و اشک بر محاسن سفیدش جاری شد. حاضران پرسیدند: «یا امیرالمؤمنین! چرا گریه میکنید؟» حضرت فرمودند: «روزی را میبینم که او با این شمشیر، نفس دشمن را در سینه حبس میکند و بی امان بر آنان میتازد و سرانجام به شهادت میرسد.» (1)
درخشش او در جنگهای گوناگون به ویژه کربلا، یادآور نبردهای پیروزمندانه حضرت علی(علیهالسلام) بود. او با سه تن از شجاعانِ دشمن، قهرمانانه میجنگد و هر سه را به هلاکت میرساند. نخستین آنان که دو زره نفوذناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزهای بلند در دست گرفته بود وقتی به میدان آمد، نیزهاش را به حمایل سینه حضرت فرود کرد. حضرت عباس(علیهالسلام) سرِ نیزه او را گرفت و پیچانید و از دستش بیرون آورد و او را با نیزه خودش هلاک کرد. (2)
و این رشادت کسی است که هم اعتقاد قوی دارد و هم تسلیم ولی و امام خود است.
پینوشتها:
1. مولد العباس بن علی علیه السلام، ناصری، محمدعلی، ص 61.
2. کبریت الاحمر، محمدباقر البیرجندی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1377، هـ ق، ص
إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِی كِتَابِ اللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِیهِنَّ أَنفُسَكُمْ وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِكِینَ كَآفَّةً كَمَا یُقَاتِلُونَكُمْ كَآفَّةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ (توبه،36)
در حقیقت شمار ماههادر نزد خداوند دوازده ماه است كه در كتاب خدا (جهان هستى كه كتاب تكوینى است) از روزى كه آسمانها و این زمین را آفریده ثابت و محقق است (و از كیفیت تنظیم كره زمین و ماه در منظومه شمسى نشأت یافته)، چهار ماه از آنها حرام است این دستور آیینى است استوار و پایدار، پس در این ماهها بر خود ستم مكنید. و با همه مشركان بجنگید همانگونه كه آنها با همه شما مىجنگند، و بدانید كه خدا با پرهیزگاران است.
این چهار ماه از زمان حضرت ابراهیم(علیه السلام)برای مراسم حج حرام گشت.معنای حرام بودن ،تحریمجنگ وخونریزی به خاطر امنیت جان حاجیان و عمره گذاران در طول سفر عبادی آنها بوده است.(1)
در روایتی از "زراره"نقل می کند :امام محمد باقر (علیه السلام) در مسجدالحرام در حالیکه رو به قبله و بسوی کعبه نشسته بودند فرمودند:آگاه باشید که نگاه کردن به کعبه عبادت است و خداوند هی جایگاهی از زمین را نیافریده که محبوبتر و گرامیتر از آن باشد.خداوند به خاطر آن ماههای حرامش را از ابتدای آفرینش آسمانها و زمین در کتابش حرام کرده که یه ماه آن پشت سر هم و یک ماه به تنهایی برای عمره گذاران حرام شده است.(2)
اما ماه های حرام جدای از احکام خاص آن از جنبه اخلاقی و عرفانی از اهمیت شایانی برخوردار است.در روایات معصومین بیان شده است که در این ماه کار های خیر و نیک دوبرابر ارزش و پاداش دارد. در واقع این ماه های تحریم غیر خداو ورود به حریم حرم امن الهی است.این اذن ورود را خداوند بزرگ برای یکایک ما صادر کرده است.پس همگی با نام پاک خدا و مهراه با میزبانی گرامی به این ضیافت در آییدکه رمز ورودمان این دعاست:
وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا
و بگو: پروردگارا، مرا (در انجام هر كارى) با حق و راستى وارد كن و با حقّ و راستى بیرون آر، و براى من از جانب خود تسلّطى یارى شده از تو و یارىدهنده (بر كارهایم) قرار ده
نکته:میزبان شما در این ضیافت مطابق با تفسیر المیزان،"سلطان نصیر=امام زمان (علیه السلام) است.
(1)اطیب البیان،ج6،ص216
(2)تفسیر عیاشی،ج2،ص232
در میانه ی زبانه های شور و نشاط انتخاباتی بی همانند ملت فرهیخته ی ایران، چهارشنبه شب، ایرانیان داخل و خارج کشور، از کوچک تا بزرگ، حساس ترین و سرنوشت سازترین مرحله ی مبارزه انتخاباتی ریاست جمهوری دهم را به لطف ابتکار سیمای جمهوری اسلامی ایران، به نظاره نشستند تا بدانند کدامیک از دو نامزد اصلی، شایستگی بیشتری برای اشغال چهارساله صندلی ریاست جمهوری دارد.
در یک سوی میز مناظره، آخرین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران نشسته بود ؛ کسی که سکان اداره کشور را در طول هشت سال دفاع جانانه ملت ایران در برابر تجاوز بیگانگان در دست داشت و پس از بیست سال انزوای اجرایی، اکنون احساس کرده است که باید برای نجات ایران وارد میدان شود.
در دیگر سوی میز اما رییس جمهور فعلی ایران تمام توان و ابتکار و داشته های خویش را بسیج کرده بود تا با به در کردن جدی ترین حریف انتخاباتی خویش، راه را برای دور دوم ریاست اش هموار سازد و افتخار خدمت به ایران و عزت و قدرت ملت را دو باره از آن خود سازد.
ناظران و داوران این مبارزه نیز، هر یک فراخور گرایش خویش، امید داشتند که نامزد محبوبشان، حریف را با منطق و صلابت و قدرت، حق مدارانه، منصفانه و بزرگوارانه، از میدان مناظره به در کند و نتیجه ی مبارزه را در بیست و دومین روز خردادماه هشتادو هشت، از آن خویش سازد.
اما در عین ناباوری ، شامگاه داغ سیزدهم خردادماه که انتظار می رفت میعاد هماوردی سیاسی حق مدارانه و منطق محورانه باشد، به میقات هدم ارزش های اخلاقی و انسانی بدل شد !
نگارنده بنا ندارد در این مجال به قضاوت در خصوص شایستگی های مدیریتی و سیاسی این دو نامزد بنشیند و رجحان یکی را بر دیگری تجویز کند. اکنون باید به امری بنیادین و اساسی تر عنایت داشت و آن اخلاق و کرامت انسانی است که که فقدانش گلستان را جهنم و بوستان آدمیان را جنگل درندگان خواهد کرد.
قرار بر آن بود که مناظره کنندگان ، با گفت و گوی کریمانه و منطقی ، میلیون ها مشتاق ایرانی را از برتری اخلاقی ، مدیریتی و فکری خویش آگاه سازند و آن ها را برای گزینش بهترین نامزد مدد رسانند.اما با کمال تاسف ، کیفیت پندار و گفتار و رفتار رییس جمهور ملت فرهنگ پرور ایران ، موجب بهت و حسرت و نگرانی شد آن جا که آقای احمدی نژاد به جای مبارزه کلامی با شخص حریف بر سر کیفیت کنش و منش او ، در محضر میلیون ها ایرانی ، دست کین و نفرت در گریبان دیگران انداخت و هجمه های تهمت آلود بر کسانی برد که غایب بودند و توان دفاع از خود نداشتند !
باز می گویم که این جا نیز در مقام دفاع از هیچ یک از آن غایبان آبرو باخته نیستم ؛ اما بر خویشتن فرض می دانم که در این وانفسای ستیز قدرجویانه ، به سهم ناچیز خویش ، برای اخلاق نهیب کشم.
آقای احمدی نژاد حدود چهار سال است که علیه مافیای فساد و مفاسد مافیا گریبان چاک کرده و بارها به ملت منتظر نوید داده است که نام تبهکاران را افشا خواهد کرد ، آن ها را به دادگاه خواهد کشاند و ریشه ی ظلم و فساد را خواهد سوزاند. نصیب ملت رنج دیده ی ایران از این همه نوید اما جز انتظار نبوده است !
حال چه شده است که در هنگامه ی حساس انتخابات و در آستانه رای گیری ، آن هم در مناظره زنده ی تلوزیونی با رقیب ، ناگهان نام رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رییس مجلس خبرگان رهبری ، رییس بازرسی ویژه دفتر رهبری ، اسامی فرزندان آن ها ، نام رییس جمهور سابق و همسر حریف و نیز اسم چند نفر دیگر برده می شود و هر یک به نحوی به فساد و اشرافی گری و خلاف کاری و عدالت ستیزی و حقیقت سوزی و بیداد پروری و باند بازی و بند بازی متهم می شوند بدون آن که بتوانند از خویش و آبروی خویش دفاع کنند؟!
و این بی اخلاقی ، در پی نوید ایشان رخ نمود که در مناظره ، افشا گری می کنند و اگر ملت بار دیگر به ایشان رای دهد، مفسدان را رسوا خواهند کرد !
اگر رییس جمهور متدین ، انقلابی و مردمی ، که لحظه ای نمی توانند در حضور مردم نام اسلام و قرآن و مهدی موعود(عج) را بر زبان نرانند ، دل در گرو منافع اسلام و انقلاب و نظام و ملت داشتند، سزاوار و بلکه باسته بود که خیلی پیش از شروع مبارزات انتخاباتی ، برای رسوا ساختن فاسدان و مفسدان حرث و نسل می کوشیدند و به مدد معنوی رهبر فرزانه نظام ، آنان را به دست دادگاه عدل می سپردند .
رییس جمهور محترم ، قاعدتا عذر می آورند که این شبکه ی مخوف که بر اساس فحوای اظهاراتشان ، از ابتدای تولد نظام جمهوری اسلامی مدیریت کشور را در دست داشته و طی چهار سال اخیر نیز لحظه ای از دشمنی و دشمن تراشی علیه دولت کریمه ی نهم و رییس مظلوم آن غفلت نورزیده ، رخصت تحرک به منجی ملت نداده است. اما آیا می توان پذیرفت که ذکر نام غائبانی به عنوان مصادیق مدعای ایشان آن هم در مناظره انتخاباتی و در موقعیتی بی ربط ، تلاش برای رفع ظلم و فساد و نه در جهت کسب رای تلقی شود؟!
حق آن بود که آقای احمدی نژاد حرمت خویش ،عظمت دین و اخلاق و شان مقام اعتباری خود را گرامی می داشتند و به جای ارتکاب اعمال ضد اخلاقی سیاست بازانه ، طعمه های غایب خویش را طی چهار سال گذشته از مجاری قانونی و البته همراه مستندات و مدارک غیر واهی ، به سزای اعمال خود می رساندند و موجبات رهایی نظام مظلوم جمهوری اسلامی ایران را فراهم می آوردند.
دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران نیز برگزار خواهد شد، کسی چون کسان پیشین سرانجام به ساختمان اغواگر پاستور راه خواهد یافت ،همه خواهند رفت ، اما آن چه نزد خداوند بصیر و ملت بزرگ ایران باقی خواهد ماند حق است و حق طلبی ها و حق جویی ها و حق گویی ها.
مباد در درستی این کلام و ناموس نظام الاهی آفرینش شک و ریب بریم که ...فاما الزبد فیذهب جفاء و ما ینفع الناس فیمکث فی الارض.
بیایید بمانیم !

پیش از این نیز خانواده ی شهید همت به همراه خانواده های شهیدان باکری و زین الدین با صدور بیانیه ای حمایت خود را از «میر حسین موسوی» اعلام کرده بودند؛ اما به دنبال انتشار اخباری با عنوان «پشتیبانی اعضای خانواده شهید همت از احمدینژاد» در سایت خبری فارس، خانواده ی آن شهید بزرگوار مجددا حمایت خود را از نخست وزیر دوران دفاع مقدس اعلام کردند.
در متن جدیدی که خانواده ی شهید همت در اختیار قلم نیوز قرار داده اند، آمده است:
به نام خداوند راستی
یک آمار ساده ـ یک ننگ تاریخی
درآمد نفتی آقای هاشمی رفسنجانی در هشت سال ریاست جمهوری: 127 میلیارد دلار و میزان تورم اعلام شده %17.4 (در زمان تحویل ریاست جمهوری) درآمد نفتی آقای سید محمد خاتمی در هشت سال ریاست جمهوری: 172 میلیارد دلار و میزان تورم اعلام شده % 10.4 ( در زمان تحویل ریاست جمهوری)
در آمد نفتی آقای محمود احمدی نژاد در فقط چهار سال ریاست جمهوری: 280 میلیارد دلار و میزان تورم اعلام شده % 25.4
ما به عنوان یک خانواده ی ایرانی، برای برگشت عزت از دست رفته ی ایران عزیز و احیای حق این ملت بزرگ حمایت خود را از آقای مهندس میرحسین موسوی اعلام میداریم. به فرموده ی آیت ا... صانعی ایشان خلاصه ی مدیریت امام (ره) هستند.
متن بیانیه ی مذکور پیشین به شرح زیر است:
بیانیه حمایت خانواده های شهیدان همت، باکری و زین الدین از میر حسین
بسم رب الشهدا و الصدیقین
امروز روز مجاهدت و ایثار است. مجاهدت و ایثاری از جنس آنانی که ذات وجودیشان بیانگر مجاهدت و و ایثار در راه خدا بود. امروز روز یاد آوری آنانی است که به تبعیت از نص صریح قرآن و سنت رسول(ص) و ائمه ی اطهار (ع) به عنوان مجاهد فی سبیل الله شناخته می شدند.
امروز روز عرصه ی پایداری یاران امام راحل در به رخ کشیدن مجدد انقلاب ارزشهاست، ارزشهایی همچون ساده زیستی بی ریا، آن گونه که امام و شهدا بودند، سادگی در عین کمال، ارزشی همچون ذوب شدن در خدمتگزاری بی مزد و منت آنگونه که امام و شهدا بودند، خدمتگزاری صادقانه، همانند آنچه اماممان فرمود اگر به من خدمتگزار بگویید بهتر است از رهبر. ارزش هایی همچون استقامت به معنای واقعی آنگونه که امام و شهدا بودند، فاستقم کما امرت و هزاران ارزش دیگر که همگی از ذخایر ناب انقلاب است که عرصه های ظهورش را به طور ناب در امام و شهدا می توانیم دنبال کنیم و همان ارزش هایی که انفجار نور بود و صدور انقلاب را به سوی دلها سوق می داد.
امروز روز تجدید میثاق و انتقال همان ارزش هاست، به دو دولیل: اول آن که زندگی و حیات مجدد ارزش ها در آنان که به فراموشی سپرده شده اند به مصداق آن جمله ی امام راحل که فرمود نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند است و دوم انتقال زینب گونه ی امانت شهدا به نسل جدید(نسل سوم انقلاب). همان ارزش هایی که عطش جوانان آنان را به آن سو گرایش داده است حال بهترین حامل انتقال این ارزش ها به این نسل کیست؟
آن که صادق تر است، آن که دوران تلاشش حاصلی با برکت داشت، آن که به ملت دورغ نمی گفت، آن که امام راحل مداوما پشتیبانش بود و می گفت: من آقای مهندس موسوی را شخصی متدین و متعهد و در وضع بسیار پیچیده ی کشور، دولت ایشان را موفق می دانم.
آری مهندس میر حسین موسوی همانی که باور اندیشه های امام و شهدا است و دوران جنگ را با تمام مشقت هایش با حلال ترین درآمدها و رفتارها اداره می کرد و برای همین بود که محب امام، شهدا و ملت بود. پس یک بار دیگر بیاییم برای احیای ارزش ها، ثبات راه امام، روشنی بخشی نام و یاد و راه واقعی شهیدان به ناب ترین ذخیره ی انقلاب که عصاره ای از همه ی فضایل، ارزش ها و مبانی انقلاب مترقی جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم یعنی «میر حسین موسوی» است رای دهیم.
1- ژیلا بدیهیان (همسر سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت) و مهدی همت (فرزند آن عزیز)
2- فاطمه چهل امیرانی (همسر سردار شهید حمید باکری) و احسان و آسیه باکری(فرزند آن عزیز)
3- صفیه مدرسی (همسر سردار شهید مهدی باکری)
4- لیلا زین الدین (فرزند سردار شهید مهدی زین الدین)
همچنین همسر شهید همت پیش از این نیز در گفتگو با قلم نیوز، گفته بود: ما میر حسین موسوی را باور داریم چون شهدا نیز ایشان را باور داشتند. باورش داریم چون امام(ره) ما میر حسین را باور داشت. ما موسوی را باور داریم چون ایشان در 8 سال جنگ و دفاع مقدس که یکی از سخت ترین فرازهای تاریخ ایران بود با نهایت درایت مملکت را اداره کردند؛ دقیقا بر عکس 4 سال گذشته که اکثر حوداثی که در ایران رخ داد جز خواری و خون دل خوردن برای ما حاصل دیگری نداشت. ما برای احیای آرمان های امام(ره) و انقلاب و راه شهیدان به استقبال میر حسین خواهیم رفت.
وی تاکید کرد: ما با شهدا زندگی کردهایم و یک چهار چوب مشخصی از شهدا داریم، لذا می دانیم چه کسی حقیقت را می گوید و دلش برای مملکت و دین می سوزد و چه کسی غیر از این شعار می دهد.
سال 62 که او را در ميان نيروهاي گردان تخريب در جنوب ديدم از قديميهاي تخريب و معروف به "برادر امير" بود که احترامش مي کردند. چهره آفتاب خورده، قد نسبتا کوتاه، لبخند بر لب، تواضع و افتادگي، کم حرفي و پايي که در وقت راه رفتن کمي مي لنگيد چيزهايي بود که در برخورد اول با او در ذهنت جا مي گرفت. رفيق شدن با او هم خيلي زمان لازم نداشت.
امير اسدي از اهالي گنبد، بچه محل کوي کارمندان. وقتي سال سوم دبيرستان بود در مهر60 وارد جبهه شد و تا آخر ماند. آنهايي که با او در همان ايام يا پس از آن از گنبد به گردان تخريب آمدند کم نبودند ولي امير از ماندگارترين آنها در تخريب شد.
شهيد اسدي پس از آموزش تخريب در اهواز وارد عرصه خنثي سازي ميادين مين شد در حالي که هنوز معبرزني و پاکسازي تشکيلات منظم و درستي نداشت. وي نخستين تجربه کاري را در ميادين سوسنگرد گذراند و پس از آن وارد عمليات طريق القدس به عنوان نيروي تخريب تيپ ثارالله شد. پس از آن در فتح المبين تجربه ديگري کسب کرد و اولين جراحت ها بر جسم او با ترکشهاي مين سوسکي نشست.
اصلا قصه امير با اين مين شنيدني است. بارها در جريان شناسايي يا پاکسازي، مين سوسکي عمل کرد و يکي از نيروها شهيد شد و ترکشي از آن هم بر بدن امير نشست. اصلا امير معروف شده بود که نيروها را با خود مي برد آنها را شهيد مي کند و خود را مجروح! مثل رفتن او و حسن نوري در روز سيزده فروردين 63 براي شناسايي ميادين چزابه که مين سوسکي عمل کرد و حسن شهيد شد و امير راهي بيمارستان شهرباني آن زمان در خيابان بهار... البته پيش از اينها يک پاي خود را در پاکسازي ميادين منطقه پاسگاه زيد در ايام پس از عمليات رمضان از دست داده بود که گاهي در مواجهه با بچه هاي کوچک با خنده مي گفت: صدام پايم را گاز گرفته!
شهيد اسدي از ابتداي سال 61 معبرزن حرفه اي شبهاي عمليات شد. پس از بهبودي جراحت عمليات فتح المبين، در عمليات بيت المقدس مسؤل پاکسازي ميادني شد و در رمضان هم که ذکر آن رفت. اما او کسي نبود که پاي معيوب مانع حضور مجددش در جبهه شود. اين همان حقيقت نوراني و درياي پاک دفاع مقدس بود که گوهرهاي ناب درون آن شباهتي به سربازان جنگهاي معمول دنيا نداشتند که جراحت جسمي بهانه بازگشت از جبهه باشد.
بارها و بارها مسؤليت آموزش صدها نيروي اعزامي را بر عهده گرفت و از معبرزن کارکشته تبديل به مسؤل آموزش مبرز و بعدها مسلط بر اصول انفجارات شد و در يکي دو سال آخر جنگ هم به عنصر در خوري براي عمليات برون مرزي در سايه فرماندهي سردار شهيد عاصمي مبدل شد.
اين حضور دائم در صحنه هاي آتشين جنگ، زنده ماندن او در جنگ را به معمايي تبديل کرد. او بارها و بارها در عرصه هايي وارد شد که بچه هاي تخريب او را رفتني دانستند. برادر صلواتيان همرزم و رفيق ديرين و هم شهري او در جايي گفته است که " امير در عمليات خيبر مافوق تصور عمل کرد. آنگاه که در شب سوم که آتش دشمن و سختي کار عرصه را به حدي تنگ کرد که مقرر شد نيروها از داخل ميادين مين تنها از يک معبر و به صورت متمرکز عبور کنند، شهيد عاصمي براي معبرزني خود را به همراه اميرمهدي صالحي، عباس عبادي، مهدي آزادي و تعدادي ديگر از قديمي ها و رده اول تخريب قرارگاه داوطلب کرد.
معبرزني که آغاز شد دشمن از داخل سنگر کمينهاي درون ميدان و از پشت خاکريز خود با 20 تيربار و يک توپ ضد هوايي تمام ميدان را در ارتفاع نيم متر از سطح زمين پوشش آتش داد و به تعبيري از اول تا آخر ميدان را دائما جارو مي کرد. نيروهاي معبرزن هم براي در امان ماندن از آسيب سر خود را تا حد امکان در خاک فرو مي کردند. پس از دقايقي خمپاره زني شروع شد که ايجاد چاله هاي انفجار نعمتي براي تخريبچي ها بود تا کمي خود را درون آنها محفوظ کنند.
در عين حال حجم آتش کار را به جايي رساند که نيروها به پشت خاکريز خودي آمدند و در حالت بي تدبيري منتظر سبک شدن آتش شدند. دقايقي که گذشت يکباره امير اسدي از چاله خود به وسط ما پريد و از فرمانده خود شهيد عليرضا عاصمي اجازه ادامه کار را گرفت که علي بدون مکث سر او را به سمت خود کشاند و با بوسه اي بر او ، موافقت خود را نشان داد.
امير هم به سرعت و در حالتي نيم رکوع کار را ادامه داد. من در زير نور منورهايي که گاهي دشمن مي زد امير را در قالب يک قهرمان اسطوره اي و موجود افسانه اي در دل ميدان مي ديدم که بالاخره کار را تمام کرد و بقيه نيروها براي عريض کردن معبر وارد ميدان شدند."
شهيد امير اسدي از قديميترين نيروهاي تخريب و ميدان ديده اي تمام عيار و شجاعي بود که با اينهمه بسيار دوست داشتني، رئوف، خوش سخن، کم سخن و به تبع آن بي ادعا و گمنام بود. اما حقيقت وجودي او چيزي نبود که پنهان بماند و آنهايي که مدتها با او بودند گوشه هايي از آن را درک کرده بودند.
بي جهت نبود که شهيدعلي عاصمي او را خيلي قبول داشت و امير هم قفل شکن کارهاي گره خورده علي بود. عشق و ارادت اين دو به هم نيز تفصيل زيادي لازم ندارد. همين بس که وقتي پيکر علي پودر شد و آنگونه به مهماني ملائک رفت امير گفت: شهادت هم اينگونه خوب است که از ما چيزي بر زمين باقي نماند.
اما مقدر نبود که امير در جنگ به شهادت برسد و با خاتمه جنگ به گنبد برگشت. وي سال 67 با دلي پر خون و غصه و نگاهي حسرت از اردوگاه شهداي تخريب بيرون آمد. شهيد اسدي از غمهايش هيچ نمي گفت، بي صدا و بي شکوه و گلايه جنگ و زندگي کرد و حتي خاطرات بي شمار خود از شهدا و صحنه هاي تکرار ناشدني عمليات و معبرزني را هم نگفت. اما ما خبرداشتيم که با دهها شهيد حشر و نشر داشت.
شهيد اسدي تعداد زيادي از شاگردان جنگي خود را از دست داد و در مقابل چشمان خود پيکرهاي قطعه قطعه شده بسياري از دوستانش را ديد. با اين همه هيچ نمي گفت. او به گنبد رفت و "آقا معلم" شد و در گوشه دنج گمنامي زندگي کرد. برخي از دوستانش مي گفتند او با آنهمه زخم بر پيکر پرونده اي هم در بنياد جانبازان دست و پا نکرد.
کاروان شهداي تخرب که ما در گيرودار زندگي روزمره و پس از بيست و چند سال يادي از آنها نمي کنيم يا ديگر حسرتي از عقب ماندگي خود بر دل نداريم دو سال است که امير را هم با خود برده است.
اميرجان حق تو همين بود... جاي گله اي نيست. اما با دل پر دردمان که گاه گاه در وقت غروب يا نيمه شب رخ مي نمايد چه کنيم. جنگ تمام شد فکر کرديم تو را از دست فرشته ها گرفتيم و بر زمين نگه داشتيم تا يادگاري از آن بچه هاي سفر کرده در جمع خود داشته باشيم اما...
در دلم بود که بي دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعي من و دل باطل بود
اردوگاه تخريب سال 64- از سمت راست شهيدان: يوسف ايماني، امير اسدي، مهاجري،علي عاصمي و مالک عباسي
امير آقا مدتها بود که در هيئت گردان چشم انتظار آمدنت بوديم تا بيايي و خاطره بگويي و قول داده بودي که مي آيي، اما تقدير اين بود که به محفل دوستان ديگري وارد شوي که آسماني اند و آغوش خود را سالها براي تحويل گرفتنت باز کرده بودند. تو حسرت شهادت عاصمي را مي خوردي که از او چيزي نماند و خدا مرگي را براي تو مقدر کرد که پيکرت از او هم تکه تکه تر شد.
سالهاي پس از جنگ را معلمي کردي و سالها در غربت ماندي تا فرصتي دست داد و در يکي دو سال اخير باز قدم در ميدانهاي مين گذاشتي تا تجربه و خبرگي تو در اين عرصه کمک کار مردم مرزنشين باشد و زمينهاي خود را بي دغدغه مرگ يا جراحت انفجار مين، زير کشت برند و اينگونه بود که ميدان مين نقطه پرواز تو شد.
اميرجان به علي عاصمي که مراد تو بود و امروز همسايه او شده اي و به همه شهداي اردوگاه تخريب، سلام رسان ما باش.
دلم هجر شهيدان گرفته باز امشب
دوباره سينه ز غم شد ترانه ساز امشب
نشسته شمع و خموش است مرغ خنياگر
نمي کند گل شب بوي ناز امشب
ز سوگ تک تک آلاله هاي دشت خطر
نشسته بر دلم آلام جانگداز امشب
ناموس خدا كجا و سيلي خوردن،لا حول و لا قوه الا بالله
آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند و ما یاد نگرفتیم. چشم دوختند در چشم ما و با سکوت شان فریاد زدند که جور دیگر هم می شود زندگی کرد. آنها رفتند و ما ماندیم. رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماند و ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگیها، انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.
امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره تا مسیرش را گم نکنیم. شاید کسی از ما خواست به آن ها بپیوندد.
*گفت: «از امرروز باید نمازهایمان را به جماعت بخوانیم!»
گفتیم: «نماز جماعت جا می خواهد ما که در ساختمان شهرداری، اتاق خالی نداریم؟»
دفتر خودش را نشان داد و گفت: «همین جا»
گفت: «موکت بیاورید! از امروز اینجا هم دفتر کار من است هم نمازخانه»
از آن روز هم شهردار بود، هم امام جماعت مان. بین دو نماز هم قرآن تفسیر می کرد.
برای سنگرش کولر گازی گذاشته بودند. اما آمده بود بیرون و در سایه خوابیده بود. پرسیدم: «کولر ایراد کرده؟ چرا توی سنگر نمی خوابید توی این گرما؟» گفت:
«مگه همه ی رزمنده ها کولر دارند که زیر باد خنکش استراحت کنند؟ من هم یکی از اون ها».او در این یادداشت مینویسد: «از بارون عصر بیست فروردین با پسرم پناه بردیم به سینما پایتخت و اخراجیهای دو در حال نمایش بود. از این كه كارگردان آدمهای شبیه به خودش رو دستمایه خنده مردم تهرون هشتاد و هشت كرده، ناراحت شدم. دوست نداشتم چهره تحریف شده آرمانگراهای دهه شصت، مضحكه مردم بشه. اما به هرحال اتفاقیست كه در برابر چشم عقلای سینما افتاده و برادران زودجوش و دیرپز انقلاب و جنگ، آخرین شیرینكاریهاشون رو نشون میدن. یه روز جلوی دانشگاه یه روز سر چهار راه حالا هم رو پرده سینما.»
كاكایی در ادامه یادداشت خود خطاب به پسرش آورده است: «نه پسرم جنگ این نبود. این آدمای عملی و لمپن به كیلومتر پنجاه جبهه میرسیدن استحاله میشدن. دیگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمیموندن.
پسرم كسی كه بوی مرگ رو بشنوه خماری از سرش میپره. پسرم دنیای ذهنی كارگردان به اندازه شخصیتهای فیلمشه. او فكر میكنه اگه روحانی و جاهل به درك هم برسند همه مشكلات كشور حله. نجبا و عقلا هم یا دكترهای هالو هفت شنبه هستند یا هواپیما رباهای منافق.»
عبدالجبار کاکایی در این یادداشت ادامه میدهد: «پسرم ما خسته شدیم و داریم به خودمون میخندیم. اینتلخترین خنده یه نسل سرخورده است. پسرم برگشتن به مردم هزینههای زیادی داره و تو سعی نكن اون قدر از مردم فاصله بگیری كه مجبور شی با این شیرینكاریها دلشونو به دست بیاری.»
این شاعر انقلابی در پایان یادآور شده : همین حرفا رو تو برگشت به پسرم گفتم؛ زیر بارونی كه خندههای تهرون هشتاد و هشت رو خیس كرده بود.
نظرتان را برای ما ارسال نمایید!
کاربر عزیز: با توجه به تقطه نظرات این استاد گرانقدر در عرصه شعر و ادب و نقد و ابرام آثار فرهنگی و اهمیت آن ، و بنابر تقدس اسطوره ای دفاع مقدس هشت ساله ، چنانچه شما نیز فیلم اخراجی ها2 را دیده اید و پیرامون آن نظری برای ابراز به ذهنتان می رسد، می توانید نظرات خود را در ذیل همین نوشتار ، برای ما ارسال نمایید تا پس از بررسی در معرض دید کاربران نیز قرار گیرد.
"رضا لطفی" هم رزم "آقا مهدی" کسی است که در لحظات پایانی عمر وی در کنارش بوده و شاهد شهادت ابوالفضل گونه افتخار خطه آذربایجان در کربلای جنوب بود.
رضا، تنها بازمانده قایقی است که به غیر از وی، روح دیگر کبوترهای خونین بال آن به آسمان پر کشیده و جسمشان نیز در اعماق رود خروشان اروند، ناپدید شده است.
رضا لطفی، از آن دسته رزمندگان بی ادعایی است که پس از دفاع مقدس در گوشهای از شهر تبریز سکنی گزیده و به گفته سرهنگ رضا رضوانی، مسئول روابط عمومی و تبلیغات سپاه عاشورا، برای یافتنش 25 سال انتظار کشیدیم.
می پرسیم: کجایی؟ چه می کنی آقا رضا؟ می گوید: همین تبریزم. به کارهای ساختمانی مشغولم اما نه از جنس برج سازی آن...
از او در خصوص یک ساعت آخر عمر شریف شهید باکری مهدی می پرسیم. از اینکه آن لحظات چگونه گذشت و آقا مهدی چگونه در آن شرایط قرار گرفت؟
رضا، گویی که همین دیروز این حادثه رخ داده باشد به گوشه ای خیره شده و قبل از هر سخنی، اشک بر گونه هایش جاری می شود.
او قبل از هرچیز با بیان اینکه "نمی شود تمام آنچه که دیده ام، بازگو کنم" خاطرنشان می شود: شاید ظرف زمان امروز گنجایش صحنه هایی را که شاهدش بودم نداشته و یا سواد من اجازه بازگو کردن آن لحظات را برایم ندهد.
وی با این توضیح، تنها به بیان ماجرای آن حادثه اشاره کرده و از بیان حالات شهید باکری در آخرین لحظات زندگی خویش عذرخواهی می کند.
و "آقا رضا" شروع می کند: ظهر 25 اسفند 62 بود... در یک درگیری شدید با نیروهای بعثی قسمتی از نیروهای ما به عقب برگشت اما خبر رسید که عراقیها به بازماندگان رزمندگان اسلام در آن سوی دجله تیرخلاص می زنند.
رضا می افزاید: آقا مهدی آماده شد تا به آن سوی دجله حرکت کرده و برای نجات بچه ها از محاصره دشمن منطقه را زیر نظر گرفته و نبرد را فرماندهی کند.
وی با بیان اینکه هیچکس در قرارگاه فرماندهی راضی به حرکت آقا مهدی نبود، یادآور می شود: یادم می آید که شهید احمد کاظمی از جمله کسانی بود که خیلی تلاش کرد آقا مهدی را از تصمیم خود منصرف کند اما اصرار شهید باکری برای رفتن به این منطقه تعجب برانگیز بود...
رضا لطفی ادامه می دهد: آقا مهدی(باکری) و من توسط یک قایق به آن سوی دجله حرکت کرده و در یک مکان تنگ اما امن پناه گرفتیم.
هم رزم و تنها شاهد لحظه شهادت باکری در حالیکه به توصیف لحظه دردناک رجعت "آقا مهدی" می رسد منقلب می شود...: از مواضع دشمن آتش سنگینی می بارید. در طرف ما نیز تنها یک گلوله آرپی جی مانده بود... باید یکی آن منطقه را خاموش می کرد که ناگهان آقا مهدی اسلحه را از آرپی جی انداز گرفت تا خودش تنها گلوله باقیمانده را شلیک کند.
او پس از مدتی سکوت ادامه می دهد: به محض بلند شدن مهدی برای نشانه گیری، ناگهان گلوله شلیک شده از تک تیراندازهای دشمن سر مهدی را غرق خون کرده و او از پشت به زمین خورد.
رضا، گویی که همین حالا پیکر بزرگ سردار آذربایجان را در دستان خود گرفته باشد دستان خود را به آن حالت نگه داشته و می افزاید: پیکر شهید باکری را از زمین بلند کرده و به سرعت در قایق گذاشتم تا به سمت سنگرهای خودی حرکت کنم.
او می گوید: آقا مهدی شب و روز نداشت. کم می خورد و زیاد کار می کرد... شاهد این ادعا هم پیکر نحیف و لاغر او بود که گویی جسم یک نوجوان 15 ساله را به دست گرفته ام...
راننده قایق باکری ادامه می دهد: قایق را روشن کرده و به سرعت به سمت خاک خودی به راه افتادم اما ناگهان...
رضا بازهم سکوت می کند و بعد از مدتی در تشریح لحظه انفجار قایق می گوید: در حال حرکت به سمت نیروهای خودی، نگاهم به سوی مواضع مشرف به دجله عراقیها افتاد، یک عراقی آرپی جی به دست قایق ما را نشانه رفته بود...
رضا ادامه داد: در آن لحظه فرمان قایق را با تمام سرعت به طرفی می چرخاندم تا از اصابت گلوله شلیک شده در امان بمانیم اما به ناگاه صدای مهیبی شنیده شده و با انفجار قایق، سرنشینان آن به آب پرتاب شدند.
رضا لطفی ادامه می دهد: از آن قایق من و آقای مددی ( یکی دیگر از همرزمان) بازمانده و به ساحل رسیدم که پس از مدتی هم آقای مددی در عملیاتی دیگر شهید شد.
وی با بیان اینکه اجساد شهدای قایق یاد شده یکی پس از دیگری در سالهای اخیر پیدا شده اند، خاطرنشان می کند: با این حال اما داغ حسرت رجعت پیکر آقای مهدی با گذشت 25 سال همچنان بر دل لشکریان همیشه پیروز عاشورا باقیمانده است.
رضا می گوید: پیمان آقا مهدی به حدی قوی بود که جسم وی نیز قابل دسترس نیست و به نظر هم نمی آید دستمان به پیکر پاک او هم برسد...
آری! قایق، لایق دریادلان نیست... آن ها برای رسیدن به ابدیت، خود را به آب می زنند....
آمدی و طاق کسرای ظلم، ترک برداشت.
آمدی و آتشکده تیرگی به جوخه خاموشی سپرده شد.
فرود آمدی، در سرزمینی که کویر جهل و بیخبری، جوانههای آگاهی و عاطفه را خشکانده بود و خورشید عدالت در پشت کوههای نا مردمی به خون نشسته بود.
آه! ای رسول مهربانی! جهان، دلیل بودنش را در چشمهای توحیدی تو جستجو میکند و بشر، از آن هنگام که صدای گامهایت را در کوچههای بلند رسالت شنید، شکوه زیستنش را تجربه کرد.
تو خاتم النبیّینی؛ آخرین پیام آور روشنی و مهر، کسی که آسمانها، معجزه شق القمرش را از خاطر نخواهند برد، او که جبرئیل، در رکابش به معراج آفتاب رفت و «حرا»، زمزمههای شورانگیز شبانهاش را در اوج جهالت و بت پرستی به شهادت میآید.
محمد صلیاللهعلیهوآله میآید، تا هبل، لات و عزّی، شرافت انسان را نیالایند.
میآید تا دختران معصوم عرب را افکار پوچ و پوسیده پدرانشان در خاکستر ناجوانمردی مدفون نسازد.
خشمش، شمشیری ست که تنها بر پیکر ناساز ستم، فرود میآید.
آئینش تکاپو میآموزد و فصل فصل کتابش، آیینه تمام نمای رستگاری است.
محمد صلیاللهعلیهوآله پا به دنیا میگذارد و آفرینش را در عطر پرستشی سبز، یله میکند. او آخرین نوید خداوند است، برای انسانی که خود را در بیراهه خود پرستی گم کرده بود.
او میآید؛ عرشیان، ستاره باران تولدش را به ترانه میایستند و زمینیان، آخرین رسول وحی را به استقبال میدوند.
آخرين نوشته «علي رضا محمد جعفري» اين جمله بود: «براي خدا كار كردم و از او مزدم را مي گيرم.»
بنابراين گزارش، عليرضا محمد جعفري متولد سال 1343و اهل شهرستان محلات بود. وي در عملياتهاي كربلاي 4 و 5 و مرصاد بيسيمچي بود و بارها بر اثر استنشاق گازهاي شيميايي مجروح شد.
شهيد محمد جعفري كارگري ساده، مومن و بي آلايش بود كه مدتي پس از پايان جنگ عوارض مصدوميت شيميايي در دهان و زبانش آشكار شد و بيش از 10 بار جراحي شد و نيمي از ريه، تمام حنجره و دهان و دندانش تخليه شد.
به گزارش پايگاه اطلاعرساني قربانيان سلاحهاي شيميايي، پيكر اين شهيد پس از انتقال به شهرستان محلات فردا (13 اسفند) تشييع و در كنار ديگر همرزمان شهيدش به خاك سپرده ميشود. روحش شاد.
راستی چه خوب از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم.
آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی کنم، باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد.
و بعد با آن برای خود توشه بسازم و توشه را راهی گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.
آیات جهاد،شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح و... همه را پیدا کنم و سنگرم کلاس درسم باشد.
و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود، سنگرم محرابم گردد، سنگرم خانه امیدم گردد و سنگرم قبله دومم گردد.
از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند.
در دل سنگر با خدا سخن میگویم.
اللهم انک یا انیس الانیسین لاولیالیک
خدایا ای نزدیکترین مونس به دوستانت
یا من هو اقرب الی من حبل الورید یا من یحول بین المرء و قلبه
خدا اگر من در سنگرم تو در قلب من و در دل سنگر هر دو حضور داری.
و هو معکم اینما کنتم حدید- ?
راستی این سرود را از اصغر شهید بیاد دارم.
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را
پنهان نگشتهای که شوم طالب حضور غایب نگشتهای که هویدا کنم تو را
هر کسی قادر نیست آنچه را که شایسته سخن گفتن با خداست بر زبان آورد لذا برای راز و نیاز با او باید به نیایشهای امام زینالعابدین توسل جست، دعاهای صحیفه را باید بخوانم و بعد حفظ کنم و زمزمه کنم، نیایشهای علی بن ابیطالب را بخوانم، حفظ کنم، زمزمه کنم. اللهم حصن ثغور المسلمین بعزتک و اید حماتها بقوتک و اسبغ عطایاهم من جدتک
اللهم اغفرلی ما انت اعلم به منی فان عدت فعد علی بالمغفره
اللهم اغفرلی ما اتقرب الیک بلسانی ثم خالفه قلبی اللهم اغفرلی ما ولیث من نفسی و لم تجد له وفاء من عندی
من در سنگر هستم در اوج تنهایی، سلاح بر دوش دارم، کرخه از کنارم میگذرد، در? کیلومتری، دشمن مستقر است تاکنون دوبار بلاد مسلمین را مورد تجاوز قرار داده است و اکنون چندین کیلومتر در خاک اسلام وارد شده است و ناجوانمردانه شهرها را میکوبد و نابود میکند، صدای رگبار و خمپاره همیشه در گوش است.
مردم روستاها و شهرها آواره و سرگردان شدهاند کودکان گرسنه و لرزان در آغوش مادران ترسان بسیار به چشم میخورد.
زمان میگذرد، عبور زمان در کنار برادران خاطره میسازد.
اعمال متهورانه و بی باکانه بچهها حماسه میآفریند.
منصور در کنار اصغر شهید شد و اصغر شاهد شهادت او بود.
اصغر در کنار رضا شهید شد و رضا شاهد شهادت اصغر بود و اما رضا در تنهایی شهید شد، راستی شهداء همه با هم بودند و چه جمع باصفایی.
در شهادت منصور در مسجد، اصغر شهید برای مردم از منصور حرف زد.
وقتی خواستیم که خانه اسکندری شهید برویم، اصغر شهید شد، شعار [ما تشنه هستیم بهر شهادت] را سرود، در خیابان حصیرآباد.
وقتی منصور شهید شد، رضای شهید در فراق منصور گریه کرد و صادق برای آنان نوحه میخواند و صدای دلنشین و پر جاذبهاش مرا به گریه میاندازد.
بابک معتمد، قنادان زاده، طحان در ساحل کارون بوند.
دهبان و احمد مشک در ساحل کرخه.
شاید طبیعت جای دجله و فرات را با کرخه و کارون تعویض کرده است.
*دلنوشته های شهید علم الهدی


